اريخ خبر: یکشنبه 30خرداد 1389- 7رجب 1431 - 20ژوئن 2010- شماره 24779

نظام تعليم و تربيت و پرورش افراد خلاق
علي پورعليرضا توتكله - كارشناس ارشد برنامه‌ريزي درسي- بخش اول

در هر جامعه‌اي نياز به خلاقيت در تمامي زمينه‌ها و ابعاد مختلف روز به روز بيشتر احساس مي‌شود، چون جامعه براي حل مشكلات موجود و رسيدن به اهداف مورد نظر خويش، نياز به افرادي دارد كه از لحاظ علمي و تخصص به مرتبه بالايي رسيده باشند، افرادي كه توانايي توليد و آفرينش داشته و مستقل و با اعتماد به نفس پرورش يافته باشند افرادي كه از قدرت تصميم‌گيري صحيح و منطقي برخوردار بوده و مقلد و پيرو ديگران نباشند. جامعه براي تربيت چنين افرادي بايد از نظام تعليم و تربيت آغاز كنند. بنابراين نظام آموزش و پرورش هر جامعه‌اي بايد پويا، متحول، كارآمد و از لحاظ فرهنگي و علمي غني و پرمحتوا باشد تا بتواند افرادي خلاق و آفريننده، مستقل و با اعتماد به نفس تربيت كند. براي ايجاد تعليم و تربيتي خلاق بايد به بسياري از مسائل و عوامل عمده از جمله اهداف، برنامه‌ها و ارزش‌هاي حاكم بر تعليم و تربيت، محتوا و روش‌هاي آموزشي، شرايط و خصوصيات مسئولان و مجريان تعليم و تربيت، وضع رواني يادگيرندگان و چگونگي ارتباط با آنها با آگاهي كامل، نگاهي نوافكند.

چون تحولات رواني و گسترش خلاقيت با توجه به ارتباط ميان دانش‌آموزان، معلمان و ديگر مسئولان آموزش و پرورش مانند مدير، ناظم و غيره به ويژه گروه همسالان تحقق پيدا مي‌كند، از اين‌رو نه فقط يادگيرندگان بلكه گروه همسالان و تمامي كسان ديگري كه در مدارس و اجتماع با فراگيران سر و كار دارند، بايد با آنها ارتباطي خلاق برقرار كنند تا خلاقيت در سطحي وسيع بوجود آيد و از طرفي چون خلاقيت موضوعي آموختني است و از مجموعه اصول راهنما و راهكارهاي قابل آموزش به ديگران تشكيل شده است، بنابراين مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه تمامي عوامل نظام آموزش و پرورش به ويژه معلمان نقش بسيار بارزي در پرورش روحيه خلاق در دانش‌آموزان دارند. بررسي انجام شده نشان مي‌دهد معلماني كه خواهان تغيير در روش‌هاي تدريس روزانه‌شان هستند، توان يادگيري آفرينندگي را دارند. راهكارهاي آموزش خلاقيت، كلاس‌هاي درس را از چارچوب خشك مدرسه‌اي خارج مي‌كنند و محيطي انباشته از كنجكاوي، جذابيت و تنوع مي‌آفرينند. از آنجا كه مراحل اوليه تربيت كودكان بعد از نهاد خانواده در دبستان‌ها شكل مي‌گيرد و كودكان با استعدادهاي بالقوه متفاوت وارد دبستان مي‌شوند، بنابراين بايد به مسئله تعليم و تربيت روحيه خلاق در دوره ابتدايي توجه و حساسيت خاصي نشان داد. چون تمامي كودكان استعداد خلاقيت را دارند، اگرچه ممكن است از نظر ميزان دارا بودن قدرت خلاقه متفاوت باشند. اگر در دوره ابتدايي خصوصياتي نظير كنجكاوي، خلاقيت، روحيه تحقيق، جستجوگري، استقلال انديشه و اعتماد به نفس در كودكان شكل بگيرد و اگر اين روند آموزشي و تربيتي در مراحل تحصيلي بالاتر هم ادامه پيدا كند، مسلماً افرادي كه پرورش مي‌يابند افرادي خلاق و آفريننده خواهند بود. از اين‌رو بايد در دوره ابتدايي زمينه خلاقيت را دانش‌آموزان بوجود آورد. براي ايجاد چنين زمينه‌اي عوامل زيادي مي‌توانند نقش داشته باشند از جمله معلمان محقق و خلاق كه خود به خلاقيت كودكان علاقه‌مند هستند و غني كردن محتواي دروسي كه در اين دوره تدريس مي‌شود. شايد بتوان گفت انشاء مهمترين درسي است كه مي‌تواند زمينه خلاقيت و تفكر منطقي و انديشيدن صحيح و قدرت نوشتن را در كودكان بوجود آورد، از اين جهت ضروري به نظر مي‌رسد كه وضع آموزش و نحوه ياددهي و يادگيري درس انشاء در مدارس مورد بازنگري و تجزيه و تحليل قرار گيرد و اهداف، محتواي درسي، روش كار و نحوه ارزشيابي معلمان، در مورد آموزش درس انشاء معلوم و مشخص شود تا بتوان با اقداماتي موثر به سوي تعليم و تربيت خلاق و در نهايت به سوي جامعه‌اي خلاق و سازنده گام برداشت.

همه ما توانايي و استعداد خلاقيت را داريم ولي متاسفانه در طول زندگي و مسير آموزش و تعليم ياد مي‌گيريم كه غيرخلاق باشيم. «پل تورنس» پس از تحقيقاتي اعلام كرد: منحني عده زيادي از كودكان در حدود ده سالگي دچار افت و كاستي مي‌شود، به طوري كه آنها به هيچ وجه به خلاقيت دوران كودكي خود راه نمي‌يابند. مطابق نظر محققان ديگر، معمولاً در سه سالگي فعاليت كودك افزايش پيدا مي‌كند و در چهار سال و چهار سال و نيم به حداكثر خود مي‌رسد و در پنج سالگي كودك وارد كودكستان مي‌شود و اين احساس ناگهان سقوط مي‌كند، اما خلاقيت مجدداً در كلاس‌هاي اول، دوم و سوم بالا مي‌رود تا آنكه در كلاس چهارم شديداً سقوط مي‌كند، روشن است كه عوامل زيادي از قبيل خانواده، مدرسه، محتواي آموزشي، روش‌هاي ياددهي و يادگيري، شخصيت معلم و ساير مسائل آموزشي در كاهش يا افزايش آفرينندگي كودكان موثرند. مسئله توسعه خلاقيت در نظام آموزش رسمي بيشتر از اين جهت حايز توجه است كه براساس پژوهش‌ها و تجربيات، دريافته‌ايم كه ابتكار و خلاقيت در بيشتر كودكان مشاهده مي‌شود ولي منحني تحول آن در حدود ده سالگي افت مي‌كند و در بزرگسالان نيز خلاقيت كمتر ديده مي‌شود. در نتيجه يكي از سئوال‌هايي كه مطرح مي‌شود اين است كه چه بر سر توانايي بالقوه مي‌آيد؟ بعضي معتقدند كه بروز نكردن بيشتر اين توانايي عمومي به نامناسب بودن تعليم و تربيت مربوط مي‌شود.

يكي از ويژگي‌هاي اصلي انسان خلاقيت اوست كه در رشد و ترقي تمدن بشري نقش موثري دارد و چون خلاقيت يك امر اكتسابي است مي‌توان آن را از راه آموزش و تعليم در ديگران ايجاد كرد. بنابراين اگر كودكان تحت تعليم صحيح قرار بگيرند، قدرت خلاقيت بخوبي در آنان پرورش خواهد يافت. اساسي‌ترين كار مدرسه، آموزش تفكر به فراگيرندگان است. از اين‌رو مدارس نبايد خلاقيت كودكان را محدود كنند، بلكه بايد هرچه بيشتر و بهتر موجبات گسترش رشد و شكوفايي استعدادهاي آنان را فراهم نمايند. دانش‌آموزان معمولاً وقت زيادي را در مدرسه سپري مي‌كنند، به همين لحاظ نقش مدرسه در رشد يا تخريب خلاقيت دانش‌آموزان بسيار اساسي است. تجربه‌هايي را كه دانش‌آموزان در مدرسه مي‌آموزند در رشد خلاقيت آنها بسيار موثر است. اما تحقيقات نشان داده است افراد برجسته به ندرت از مدرسه و معلمان خود به عنوان عاملي موثر در رشد توانايي‌ها و خلاقيتشان ياد كرده‌اند. تمامي عوامل مدرسه اعم از مدير، معلم، امكانات و جو آموزشي حاكم بر مدرسه در فرآيند صعود و يا نزول خلاقيت كودكان دخالت دارند، اما از ميان اين عوامل نقش معلم به عنوان مهمترين عامل نظام آموزش اهميت بسزايي دارد. نقش مدير مدرسه هم در زمينه ايجاد خلاقيت در دانش‌آموزان بسيار شايان توجه است. وقتي كه مدير كاردان بتواند در مدرسه يك محيط صميمانه بوجود بياورد كه شاگردان در آن احساس امنيت عاطفي و آزادي كنند و همكاري نزديكي را در ميان اعضاي مدرسه در جهت يادگيري بوجود آورد، مسلماً زمينه‌ها و موقعيت‌هاي بسياري را در جهت رشد و توسعه خلاقيت دانش‌آموزان فراهم كرده است. همانطور كه گفته شد معلم در رشد خلاقيت دانش‌آموزان نقش بسيار مهمي دارد. تمامي فعاليت‌هاي معلم مانند شيوه‌هاي تدريس، شناخت، معلم از فرآيند رشد كودكان و علاقه‌مندي به رشته خود از عوامل بسيار مهمي هستند كه در پرورش قوه تفكر و خلاقيت كودكان اثرات بسيار زيادي دارند. معلماني كه در تدريس خود از شيوه‌هاي متعددي استفاده مي‌كنند و بر محتواي رشته خود تسلط دارند و نسبت به تدريس در رشته خود عشق مي‌ورزند، اغلب دانش‌آموزان توانا و خلاق پرورش مي‌دهند. دانش‌آموزان امروزه در جهاني زندگي مي‌كنند كه بر اساس تغييرات تكنولوژيكي شكل گرفته است. در اين جهان پيوسته و همه روزه دانش و علوم جديد توليد و ارائه مي‌شود.

اينترنت و فناوري در ارتباطات، مكان‌هاي جغرافيايي را از ميان برداشته و كودكان را قادر كرده است به رويدادها و اطلاعاتي دست پيدا كنند كه قبلاً فقط در كلاس‌هاي درس يا كتابخانه‌ها موجود بود. امروزه معلمان براي جلب علاقه فراگيران در حال رقابت هستند و معمولاً در رابطه با جاذبه كامپيوتر و بازي‌هاي ويدئويي در جلب علاقه دانش‌آموزان احساس عقب‌افتادگي و بازنده‌گي مي‌كنند. با توجه به پيشرفت علوم، ديگر نمي‌توان با توانمندي‌هاي گذشته با مسائل تربيتي و آموزشي فعلي مواجه شد. روش‌هاي ياددهي و يادگيري تغيير كرده است و معلمان هم بايد تغيير كنند و بر روش‌هاي ياددهي و يادگيري نوين تسلط پيدا كنند وگرنه بايد خود را براي شكست آماده كنند. مطالعات نشان داده است تمامي معلم‌ها با آموختن شيوه‌هاي موثر مي‌توانند به كلاس خود حيات دوباره ببخشند و يكنواختي ملال‌آور را به هيجان و سرزندگي مبدل كنند، ولي با توجه به شواهد موجود مي‌توان گفت نظام آموزش و پرورش اغلب فراگيران را به سوي تفكر قالبي (همگرا) سوق مي‌دهد و معلم فقط نقش انتقال‌دهنده‌ دانش و معلومات را به عهده دارد. در چنين نظامي فقط به محفوظات دانش‌آموزان توجه شده و پرورش قوه تفكر و خلاقيت آنان به بوته فراموشي سپرده مي‌شود. اگر نظام تعليم و تربيت بخواهد تفكر خلاق را افزايش دهد، بايد انتظارها در محيط كلاس درس را تغيير دهد، اگر انتظار خلاق بودن دانش‌آموزان را دارد بايد از معلماني استفاده كند كه ويژگي‌ها و رفتارهاي خلاق دانش‌آموزان را تقويت نمايند و ديگر اينكه براي رشد خلاقيت بايد تفكر قالبي كلاس شكسته شود، در محيطي كه مسائل و مشكلات كلاس از طريق فعاليت‌هاي غيرخلاق حل مي‌شوند، نمي‌توان از دانش‌آموزان انتظار داشت كه فعال و تفكر خلاق و واگرا داشته باشند. تجربيات عملي و پژوهش‌هاي متعدد توسط ديگران و نويسندگان نشان داده است كه بسياري از معلمان در سطوح مختلف تدريس نه فقط برخورد مناسبي با كنجكاوي‌هاي يادگيرندگان ندارند، بلكه به علل مختلف از جمله: كثرت دانش‌آموزان هر كلاس، كمبود وسايل و امكانات آموزشي، كمبود زمان براي تدريس، نگراني از برهم خوردن نظم كلاس، ترس از ناتواني در پاسخ دادن به سؤال‌هاي يادگيرندگان، اعتقاد به استفاه از روش‌هاي تدريس معلم‌مدار و غيرفعال، برقرار كردن جو عاطفي نامناسب در كلاس، بي‌علاقگي به شغل معلمي، نبود درك يادگيرنده، بي‌اعتقادي به اهميت خلاقيت، كنجكاوي را در يادگيرندگان سركوب و تظاهرات آن را در آموزش خاموش مي‌كنند. آموزش و پرورش بايد برنامه‌هاي درسي خود را به گونه‌اي تنظيم و تدوين كند كه كودكان و نوجوانان بتوانند در يك فضاي غني فرهنگي و آموزشي، پرورش يابند، قوه ابتكار خود را رشد دهند و از استعدادهاي خود نهايت استفاده را ببرند و با انديشه‌اي خلاق ابهامات و مشكلات و مسائل زندگي خود را برطرف و آينده خود را به درستي پايه‌ريزي كنند و در پذيرفتن افكار صحيح ديگران و روابط اجتماعي مشكلي نداشته باشند. نظام آموزش و پرورش در طول تاريخ آموزشي خود پيوسته بر انتقال دانش به دانش‌آموزان تاكيد داشته است و در شرايط كنوني نيز آنچنان بايد و شايد در روند آموزش خودشكوفايي استعدادها و خلاقيت دانش‌آموزان را در نظر نمي‌گيرد. اغلب معلمان در تدريس خود از روش‌هاي سنتي و غيرفعال استفاده مي‌كنند و چندان تمايلي نسبت به پرورش خلاقيت در دانش‌آموزان را ندارند.



دلايل بي‌توجهي معلمان

از دلايل توجه نكردن معلمان به پرورش خلاقيت در دانش‌آموزان مي‌توان نداشتن انگيزه در كار، نداشتن اعتماد به نفس، تسلط نداشتن به موضوعات درسي، نبود شناخت روش‌هاي تدريس فعال و محدوديت‌ها را نام برد. معلم اگر مفهوم خلاقيت را نداند و اطلاعاتي در مورد آن نداشته باشد،‌ چگونه مي‌تواند آن را در كودكان پرورش دهد. هر چند بسياري از معلمان تمايل دارند كه مسئوليت خود را به طور صحيح انجام دهند، ولي چون شناخت كافي از مسئله خلاقيت ندارند، معمولاً از روش‌هايي استفاده مي‌كنند كه خلاقيت دانش‌آموزان را از بين مي‌برد. در تحقيقات «تورنس» معلمان به دو دسته تقسيم شدند، معلماني كه نگرشي مثبت به خلاقيت داشتند و معلماني كه داراي نگرش منفي به خلاقيت بودند. نتايج تحقيق حاكي از آن بود معلماني كه نگرش مثبت به خلاقيت داشتند، خلاقيت دانش‌آموزان را افزايش مي‌دادند. تحقيقات «ترنرودني» نشان دهنده اين است كه معلماني كه دلسوز بوده و با دانش‌آموزان رفتار صميمي و غيررسمي داشته‌اند بيشتر از معلمان منظم و داراي رفتار رسمي، روحيه خلاق و آفرينندگي را در دانش‌آموزان خود به وجود آورده‌اند. تورنس عقيده دارد كه اگر معلم بخواهد روحيه خلاق را در دانش‌آموزان پرورش دهد، بايد نگرش‌ها و روش‌هايي را در كلاس پياده كند، يعني معلم بايد به تفكر خلاق ارج نهد، فضاي خلاقي را در كلاس ايجاد نمايد، اطلاعاتي را در مورد خلاقيت به دانش‌آموزان ارائه دهد، براي تفكر خلاق ضرورت‌هايي بيافريند و خيلي از مسائل ديگر كه در رشد و توسعه شاگردان نقش اساسي دارند، علاوه بر اين خود معلم هم بايد روحيه ماجراجويي و كنجكاوي داشته باشد و ديگر اينكه معلماني مي‌توانند خلاقيت را پرورش دهند كه به فرديت و روحيه خلاق دانش‌آموزان احترام مي‌گذارند و آن را تشويق مي‌كنند.

متاسفانه بايد به اين واقعيت اعتراف كرد كه تفكر در آموزش و پرورش ما جايگاه چندان مناسبي ندارد و ما دانش‌آموزان خود را به ورزيدگي‌ها و ممارست‌هاي گوناگون ترغيب مي‌كنيم ولي خيلي كم و بندرت آنها را به انديشيدن وا مي‌داريم. در كتاب‌هاي درسي و در آموزش و پرورش براي تقويت حافظه و هوش و بسياري از قواي ذهني، درس و بحث و مسئله و تمرين وجود دارد اما به ندرت درس و بحث يا مساله‌اي براي آموزش و تقويت تعلق دانش‌آموزان طراحي شده است.

از اهداف اساسي نظام آموزش و پرورش هر كشوري پرورش انديشه و تفكر است و تمامي اجزاي نظام به نحوي در تحقق اين هدف سعي و تلاش مي‌كنند. از ميان تمامي اجزاء نظام آموزش و پرورش كشور اين مهم را ناديده بگيرد و فقط به ساير امور توجه كند، اين كار راهگشا و سودمند نخواهد بود و دانش‌آموزان را به موقعيت مطلوب و جايگاه واقعي نخواهد رساند. با اين حال برنامه‌ريزي منطقي و مناسب در سطوح مختلف آموزشي از وظايف بنيادي نظام آموزش و پرورش است و اين وظيفه در مورد آموزش ابتدايي كه زيربناي تربيتي و آموزشي نظام را تشكيل مي‌دهد، از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. بايد آموزش ابتدايي را دريافت. ديد جامعه را كه نسبت به آن سطحي و كم‌اهميت است تغيير داد، محتواي درسي اين دوره را بيش از پيش غني كرد. امكانات آموزشي مناسب در اختيار دانش‌آموزان قرار داد، از معلماني براي تدريس در اين دوره بهره گرفت كه بتوانند درك و استنباط خود را از دانش‌آموزان گسترش دهند و با روحيه خلاق به تربيت و آموزش دانش‌آموزان بپردازند و اغلب معلمان ابتدايي نيازمند اين هستند كه در بسياري از زمينه‌ها مجدداً آموزش ببينند. آنها مي‌توانند با بهبود و تقويت مهارت، گسترش تخصص و كسب بينش درباره كودكان، ارتباط موثر و كارآمدي با دانش‌آموزان برقرار نمايند.

معمولاً تمامي دروس ابتدايي به وسيله يك معلم تدريس مي‌شود و بسياري از معلمان به دلايل مختلف از جمله تراكم جمعيت كلاس، چند پايه بودن كلاس‌ها و غيره، برخي از دروس از جمله هنر، ورزش و انشا را حذف مي‌كنند به اين بهانه تا عقب‌افتادگي‌هاي دروس ديگر را جبران كنند، در حالي كه تمامي دروس دروه ابتدايي به نحوي با هم مرتبط هستند و امر يادگيري را تسهيل مي‌كنند مثلاً درس انشا مهارت نوشتن و قدرت بيان و ارتباطات اجتماعي را افزايش مي‌دهد و قوه تفكر و ابتكار دانش‌آموزان را در فراگيري ساير دروس برمي‌انگيزد، از اين رو درس انشاء بايد به طور جدي مورد توجه قرار گيرد و به آن اهميت داده شود، تا دانش‌آموزان اين مقطع تحصيلي بتوانند در درك و فهم مسائل آمادگي بيشتري پيدا كنند و اگر بتوان دانش‌آموزان اين دوره را به داشتن افكار خلاق مجهز ساخت و اين روند آموزشي پويا را در مقاطع تحصيلي بالاتر حفظ كرد، مي‌توان اميد داشت كه جوانان حداقل زمينه داشتن افكار خلاق را پيدا كرده‌اند. اين زمينه فراهم نمي‌شود مگر آنكه در مدارس ابتدايي درس انشا مورد توجه قرار گيرد و در شيوه آموزش آن تجديد نظر اساسي صورت پذيرد. در اين زمينه آنچه مخصوصاً به آموزش و پرورش مربوط مي‌شود اهميت دادن به درس انشا است. برخلاف املاء كه در آن ابداع وجود ندارد انشاء به معني ايجاد كردن خلاقيت است. درس انشاء بايد محل تلاقي درس‌هاي ادبيات و پرورش قوه فكر باشد. در اينجاست كه دانش‌آموز بايد قدرت خود را نشان بدهد. در درس انشاء بايد تحولي اساسي صورت بگيرد. درس انشاء در بسياري از مدارس ما فراموش شده است. اما حتي در آنجا كه اين درس جدي گرفته مي‌شود، معلم و دانش‌آموز انشاء را درس تخيل مي‌پندارند. معلمان ما غالباً دانش‌آموزاني را در درس انشاء موفق مي‌دانند كه بدون تفكر يك رشته عبارت‌هاي كليشه‌اي تخيلي را درباره آسمان، زمين و غروب آفتاب و مانند آن به روي كاغذ سرازير كند. دانش‌آموزان ما اگر قرار باشد درباره پاييز و بهار و غروب آفتاب انشاء بنويسند بي‌محابا صفحات متعدد را از عبارت‌هاي كليشه‌اي پر مي‌كنند، اما اگر موضوع انشاء موضوعي غيركليشه‌اي (مثلاً بيان فرق ميان خودكار و خودنويس) باشد چون نياز به تفكر دارد، دچار مشكل مي‌شوند.

از اهداف اساسي برنامه‌هاي درسي، پرورش قوه تفكر در سايه تفكر است كه مي‌توان افرادي فعال، كمال‌گرا، كنجكاو و خلاق تربيت كرد. پرورش مهارت‌هاي فكري و ذهني همواره يكي از اهداف اساسي آموزش و پرورش در برنامه‌هاي درسي بوده است.

يادگيري برخلاف آنچه كه معمولاً تصور مي‌شود يك فعاليت انفعالي نيست كه ضمن آن معلم به انتقال معلومات يا مهارت‌هايي اقدام كند. يادگيري فرآيندي است كه يادگيرنده از طريق يكسري از مراحل پيچيده و با استفاده از نيروي تفكر خود به تلفيق، تركيب و تحليل مهارت‌ها و مطالب و معلومات آموخته شده مي‌پردازد. تفكر در فرهنگ ما جايگاه بسيار والايي دارد، فرهنگ گذشته ما پيوسته افراد را به تفكر دعوت كرده است. در قرآن هم آيات فراواني درباره تفكر آمده است و همچنين احاديثي نيز در اين رابطه وجود دارد. از جمله حديث معروف «تفكر ساعه خير، من عباده سبعين سنه» كه مي‌گويد: «يك ساعت انديشه و تفكر از هفتاد سال عبادت بهتر است» فكر كردن براي كسي كه آن را ياد نگرفته و ممارست نكرده، مشكل است، اما كسي كه فكر كردن را آموخته است از آن لذت مي‌برد. معروف است كه «انيشتين» گفته است فكر كردن مشكل‌ترين كارهاست، شايد به سبب همين دشواري است كه بسياري از ما غالباً از فكر كردن مي‌گريزيم و به قواي ديگر خود و ديگران متوسل مي‌شويم. آموزش و پرورش بايد جوانان را به سوي كارهاي خلاق و تفكر سوق دهد. بنابراين مراكز تعليم و تربيت بايد معلمان را به تفكر وادارند، تا آنها هم دانش‌آموزان را به فكر كردن تشويق كنند. متأسفانه هم اكنون روش‌هاي همگرا در آموزش و پرورش ابتدايي تسلط كامل دارند، به طوري كه در آموزش هنر و ادبيات كه ماهيتاً متكي به روش و تفكر واگرا هستند، نيز از روش همگرا استفاده مي‌شود. مهمترين كار و وظيفه مدرسه اين است كه فكر كردن و درست انديشيدن را به دانش‌آموزان آموزش بدهد. «كارل برايتر» معتقد است كه تفكر جزء بهم پيوسته آموزش روزانه در تمامي موضوعات درسي است. كنجكاوي يكي از خصوصيات بارز و فراگير افراد است كه آنها را در جهت حقيقت‌جويي سوق مي‌دهد. بنابراين اگر تعليم و تربيتي خلاق مدنظر باشد، بايد كنجكاوي‌هاي سالم فراگيرندگان تقويت شود، ولي متأسفانه تجربيات عملي و تحقيقات متعددي گوياي اين مطلب است كه بسياري از معلمان كنجكاوي‌هاي دانش‌آموزان را به صورت‌هاي گوناگون از بين مي‌برند.

دوره ابتدايي يكي از حساس‌ترين و مهمترين دوره‌هاي تحصيلي است. در اين دوره دانش‌آموزان از ويژگي‌هاي شناختي و انگيزشي مطلوبي براي يادگيري برخوردار هستند، بنابراين برنامه تحصيلات دوره ابتدايي بايد با ميزان رشد عقلي دانش‌آموزان سازگار باشد، يعني چيزي را بايد به دانش‌آموز آموخت كه استعداد يادگيري آن را دارد. هر درسي در مدرسه وقتي مفيد خواهد بود كه دانش‌آموز را تحريك كند كه بي‌اختيار استعداد ذهني خود را به كار اندازد و شخصاً از فعاليت‌هاي خود نتيجه بگيرد و استفاده كند. برنامه‌ريزي درسي در دوره ابتدايي بايد به صورت بسيار سنجيده و منظم انجام پذيرد و محتواي درسي بايد به گونه‌اي انتخاب شود كه حس كنجكاوي دانش‌آموزان را تحريك كند و استعدادهاي نهفته و بالقوه آنها را شكوفا سازد و به خوبي پرورش دهد.

ادامه دارد                                
لینک قسمت دو
codex09x

page11