یک خاطره: بیداری دل

عبدالرضا شیرکوند

از همان دوران تحصیل در مراکز تربیت معلم به یاد دارم همیشه از اساتیدی که به امر حضور و غیاب دانش‌آموزان اهتمام و اهمیت ویژه‌ای می دادند ارادت و عنایت خاصی داشتم و ضمن استقبال از این امر، تصمیم گرفتم که به محض آغاز کار تدریس در مدارس، خود من هم همین منش و مشی را سرلوحه کار خود قرار دهم.

چون مهم‌ترین اثر آن این بود که باعث می‌شد دانشجویان سرکلاس درس اساتید حضور فیزیکی بیشتری داشته باشند و اثرات معجزه‌آسای این امر را که فقط 2 الی 3 دقیقه از ساعات تدریس را به خود اختصاص می‌دهد، در دوران تحصیلی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد خودم به کرات مشاهده كردم. به همین دلیل همیشه بعد از وارد شدن به کلاس همان ابتدای ساعت و قبل از شروع کار تدریس و آموزش ابتدا به کار حضور و غیاب دانش‌آموزان می‌پرداختم و اسامی غایبین را در دفتر کلاس در جلسه مورد نظر ثبت می‌كردم و معمولاً جلسه بعد آنها را به نزد خود فراخوانده و علت عدم حضور آنها در جلسه قبل را از آنها می‌پرسیدم و توضیحات لازم در خصوص درس‌های جلسه قبل، تکالیفی که می‌باید انجام بدهند و در بعضی موارد سوالات و نکات مهم و خلاصه درس را از دانش‌آموزان دیگر می‌گرفتم و به آنهامی دادم تا یادداشت كنند و از درس مربوطه عقب نمانند. ضمن اینکه در حین تدریس برای یادآوری درس جلسه قبل نیم نگاه و اشاره‌اي به آن می‌كردم. تا اینکه در سال 1385 در یکی از مدارس شهر قرچک که چند سالی بود در آن تدریس می‌کردم دقیقاً روز امتحان میان ترم علوم تجربی بود که در اوایل آذر ماه برگزار می شد و من برای تشویق و ترغیب دانش‌آموزان برای خواندن بیشتر کتاب‌های علوم تجربی و تقویت بنیه علمی آنها مشوق‌های متعددی را برایشان در نظر گرفته بودم که از آن جمله می توان به دخالت مستقیم نمره این امتحان در نمره پایان ترم هر کدام از آنها، حذف یکی از نمرات پایین آنها در صورت کتب نمره بالای 17 در این آزمون و اعطای کارت امتیاز به نمرات بالای 18 در این آزمون و... اشاره كرد.

ادامه نوشته

یک خاطره:  كلاغ زندگي

آذر طهماسبي

در حياط محلي كه من مشغول به كار هستم، چندين درخت كاج قديمي وجود دارد كه بر تنه بيشترشان يادگارهايي كنده شده است. من در همين محل تحصيل كردم و ديپلم گرفتم. حالا با بعضي از دبيران زمان خودم كه بازنشسته نشده‌اند، افتخار همكاري دارم. سن اين درختان زياد است چيزي بالاي 40 سال. مطمئنم اين درخت‌ها شاهد حوادث بسيار زيادي بوده و هستند.

خوشبختانه اتاق مشاور مشرف به اين حياط و آن درختان پرخاطره است.

روزي همين‌طور كه از پنجره اتاقم به حياط خيره شده بودم، چيز غريبي ديدم. دسته‌اي كلاغ با قارقارهاي درهم برهم و شديد از درخت‌ها پايين آمده و به دنبال غذا به هر جا سر مي‌كشيدند. يكي از اين كلاغ‌ها توجه مرا به خود جلب كرد چون جور به خصوصي تكان مي‌خورد تا بتواند تعادلش را حفظ كند. در حقيقت تا حدي تلوتلو مي‌خورد. حدس زدم كه شايد داستان راه رفتن كلاغ و كبك و آن ماجراها دارد تكرار مي‌شود. اما نه، ماجرا جدي بود.

دقيق‌تر شدم و در كمال تعجب ديدم كه اين كلاغ يك پا بيشتر ندارد و عدم تعادلش به همين دليل است. اما جالب اينجاست كه همراه و همگام و همسو با بقيه، جست‌و‌خيز مي‌كرد، تلاش مي‌كرد، به دنبال غذا مي‌گشت، قار قار مي‌كرد و حتي مراقب بود كه دشمني او را مورد هجوم قرار ندهد.

ادامه نوشته

یک خاطره:  اغتنام فرصت

زهرا توسلي

 

زمستان سال 1363 بود. در آن سال مدير و آموزگار كلاس دوم ابتدايي بودم. يكي از روزها كه دانشآموزان مشغول اجراي مراسم صبحگاهي بودند، ناگهان مه نسبتاً غليظي همهجا را فرا گرفت. مهآلود شدن هواي روستاي حلوان كه در منطقه گرم و خشك واقع شده، پديدهاي بود كه بهندرت پيش ميآمد. اين موضوع فكر مرا به خود مشغول كرد. ناگهان در ذهنم جرقهاي زده شد. چه خوب است از اين پديده طبيعي براي تدريس درس «مه چيست» استفاده كنم.

در كتاب علوم تجربي پايه دوم آن موقع درسي تحت «مه چيست» وجود داشت. با خود گفتم بهترين زمان براي تدريس درس مورد نظر امروز و در همين هواي مهآلود است. گرچه هنوز طبق روال فهرست كتاب به درس موردنظر نرسيده بودم، ولي چون از لحاظ فهم مطالب براي دانشآموزان مشكلي وجود نداشت، بدون رعايت فهرستبندي كتاب، فرصت را غنيمت شمرده و زمينه را براي تدريس آماده نمودم.

دانشآموزان ديگر پايهها را به كلاس فرستادم و به دانشآموزان كلاس دوم گفتم: شما در حياط مدرسه بمانيد، با شما كار دارم. نگاهها پرسان و ذهنها آماده بود. اين زمان براي من بهترين انگيزه براي شروع درس بود. بيشتر از اين نگذاشتم ذهن كوچك آنها درگير سؤالهاي مختلف شود و با طرح سؤالهاي ساده نظير: ابر چگونه تشكيل ميشود؟ چهموقع باران ميبارد؟ هواي امروز چه تفاوتي با روزهاي قبل دارد؟ و... دانشآموزان را به سمت موضوع درس هدايت كردم و در همان هواي مهآلود، درس «مه چيست» را تدريس نمودم.

به راستي كه طبيعت يك آزمايشگاه واقعي است. ميتوان از پديدههاي طبيعي و حتي اتفاقهايي كه در مدرسه پيش ميآيد و مرتبط با مفاهيم علمي كتاب درسي است، براي تدريس استفاده كرد. لازم نيست هميشه طبق فهرست كتاب عمل كنيم. چنانچه اتفاق و پيشآمدي مرتبط با موضوعهاي مطرحشده در كتاب درسي باشد، براي آموزش نياز به رعايت سلسلهمراتب كتاب نيست. ميتوان در همان لحظه بروز اتفاق از آن به عنوان انگيزه شروع درس استفاده نمود و درس را تدريس كرد ولي اگر نياز به آموزش مطالب ديگري به عنوان پيشنياز است، ميتوان آن لحظه را در ذهن دانشآموز ثبت كرد و بعداً ضمن يادآوري آن لحظه از آن براي آموزش يك مفهوم عملي استفاده كرد.

یک خاطره : نفريني كه تبديل به دعا شد

  • مريم السادات عرب / ناحيه 3 مشهد مقدس

   ... راستي چگونه است كه چهره، حركات و صداي برخي آموزگاران و دبيران، در ذهن اغلب دانش‌آموزان ماندگار مي‌شود؟ آيا اين صرفاً به شخص دبير بستگي دارد يا با علايق و توانايي‌هاي خاص هر دانش‌آموز نيز بي‌ارتباط نيست؟

سال سوم دبيرستان رشته انساني بودم. يكي از بچه‌هاي كلاس بود كه خيلي خوب كارها و صداهاي دبيرها را تقليد مي‌كرد و ما هم مي‌خنديديم. يكي از آن دبيرها، دبير درس اجتماعي و تاريخ ما بود كه خانمي بود جدي و آراسته. با ورود به كلاس ابتدا پنجره را باز مي‌كرد و ميز را كه در وسط كلاس بود. كنار پنجره قرار مي‌داد و با سرفه‌اي درس را شروع مي‌كرد. از قضا آن روز با آن دبير درس داشتيم. ما بعد از پايان زنگ تفريح به كلاس رفتيم و آن دانش‌آموز شيطان دوباره شروع به تقليد صدا كرد. ما همه با صداي بلند مي‌خنديديم و كلاس را روي سرمان گذاشته بوديم كه با باز شدن در كلاس، خنده‌ها بر لبانمان ماند و همه در سر جاي خود بي‌حركت مانديم. خانم معلم وارد كلاس شد و بعد از نگاهي به تمام بچه‌هاي كلاس به طرف ميز خود رفت و با صداي رسا گفت: اميدوارم كه همه شما معلم شويد و به حال دل ما معلمان برسيد. هر زمان كه ما شلوغ مي‌كرديم، او اين حرف را مي‌زد و ما معني حرفش را نمي‌فهميديم. آن سال گذشت و من هميشه در معني حرف آن دبير بودم كه منظورش از آن حرف چه بود.

دو سال بعد آموزش و پرورش معلم حق‌التدريس استخدام مي‌كرد. من هم امتحان دادم و قبول شدم و بعد به شغل با‌افتخار معلمي نايل شدم.

ده سال بعد خيلي اتفاقي آن دبير دوران دبيرستانم را ديدم و به او گفتم كه معلم آموزش و پرورش شده‌ام. او گفت: حتماً نفرين من كار كرده است و نصيب تو شده است. در آن زمان بود كه به معني حرف ايشان كه مي‌گفت: «اميدوارم كه معلم شويد.» رسيدم.

 

یک خاطره:  آبدارچی مدرسه

ورود آقای قاصمي ممنوء!

زینگ گ گ...گرومب گرومب...

نگاهی به سقف لرزان انداختم و آهی از ته قفسهی سینه کشیدم و گفتم: «خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خیر کند. فقط یک زنگ تفریح دیگر لازم است تا سقف روی سرمان خراب شود. سروکله زدن با این بچه ها هم جای خودش شیرین است و هم...»

سری تکان دادم و مشغول ریختن چایی شدم. «سلام، بابارحمت.» این صدای امید رحیمی بود که ناگهان در چهارچوب در ظاهر شد. به او توپیدم و گفتم: «سواد نداری؟! باباجان، ورود دانش آموزها به آبدارخانه ممنوع است. اگر آقای ناظم ببیند...؟!» خنده ی شیطنت آمیزی کرد. وقتی می خندید جای خالی دو دندان جلویی اش حسابی خودنمایی میکرد. جواب داد: «من چیزی ندیدم

ادامه نوشته

یک خاطره:   من مديون او هستم

ليلا مشايخ بخشي- مديرمدرسه راهنمايي ايثار چالوس

 

سال دوازدهم خدمتم بود. در مدرسه شبانه‌روزي تدريس مي‌كردم. دانش‌آموزي از پشت كوه‌هاي سر به فلك كشيده البرز از روستايي محروم به نام كُدير در اين مدرسه درس مي‌خواند. صاف و ساده به مانند يك بنفشه كوچك روييده در زمستان بود. درس را شروع كردم؛ به نام خدا... در حين تدريس به تمام سوالات پاسخ مي‌داد. اين سطح علمي او مرا به شگفت آورد و گفتم: دختر جان چگونه با اين سرعت درس را ياد گرفتي؟ با لبخند مليحي بر لب پاسخ داد: خانم من هر شب تا ساعت 1 با يك چراغ قوه‌ي كوچك دستي به دور از چشم‌هاي سرپرست مطالب فردا را مطالعه مي‌كنم. او بعدها برايم دردسرساز شد، چون زودتر از همه مي‌فهميد و بيشتر از همه مي‌پرسيد. پشتكار و سؤال‌هاي عجيب و غريبش مرا وادار كرد تا پاسي از شب مطالعه كنم. آن سال بالغ بر 20 جلد كتاب علمي و مذهبي خواندم و بهترين سال تدريسم بود و اكنون اين عادت برايم باقي مانده است. من اين موهبت را مديون او هستم.

یک خاطره:     نمازخانه

با تلاش و كوشش فراوان عاقبت موفق شد‌‌ يك نمازخانه براي مد‌‌رسه بسازد‌‌ و به آرزوي د‌‌يرينه‌ بچه‌ها جام ه عمل بپوشاند‌‌. آخرين سال خد‌‌متش بود‌‌ و پايان سال تحصيلي. تابستان گذشت. بچه‌ها د‌‌ر اول مهر تصميم گرفتند‌‌ از زحمات او قد‌‌رد‌‌اني كنند‌‌، مراسم جشني د‌‌ر نمازخانه برپا كرد‌‌ند‌‌ و آماد‌‌ه شد‌‌ند‌‌ كه از مد‌‌ير مد‌‌رسه‌شان استقبال كنند‌‌. اما معاون مد‌‌رسه با يك د‌‌سته گل كه با عكس مد‌‌ير مزين شد‌‌ه بود‌‌، د‌‌ر جمع بچه‌ها حاضر شد‌‌ و آن را روي ميز گذاشت. مد‌‌ير د‌‌ر يك سانحه رانند‌‌گي د‌‌ارفاني را  ود‌‌اع گفته بود‌‌.

یک خاطره : خاطره‌اي معلمانه

حكيمه اكباتاني‌فرد‌- د‌بير اد‌بيات فارسي- لنگرود

 

يست و نه سال پيش وقتي به استخدام آموزش و پرورش نائل آمدم، خويش را قرين سعادت و نيكبخت احساس كردم. دليلش هم تحقق روياي قديميام مبني بر اينكه معلم شوم، بود. البته شوق و انگيزه اين عمل بيترديد بهره بردن از معلميني بود كه با لطف و عاطفه خويش پايههاي علم را به من ميآموختند و مرا وارد دنياي شگفتانگيز آگاهي و دانش ميكردند و ياد ميگرفتم و اندوختهها را افزون مينمودم، تا بدانجا كه به مقامشان رسيدم و وارثشان گشتم (پس از ايمان به خداوند، سرآمد تمام اعمال عاقلانه، بشردوستي و نيكي به همه مردم است، خواه خوب و درستكار باشند يا فاسق و گناهكار (حضرت محمد (ص)).

در سال تحصيلي 79 در يكي از مدارس راهنمايي دخترانه لنگرود دختركي تحصيل ميكرد كه نام او سپيده بود. وي دختري گوشهگير و منزوي بود و با هيچكدام از همشاگرديهايش رابطهاي نداشت. همچنين با معلمين و مسؤولين آموزشگاه هيچگونه رابطه كلامي و رفتاري نداشت و در واقع هيچ صدايي چه در پاسخگويي دروس و غيره از او برنميخواست.

ادامه نوشته

چند خاطره از مدیران

خاطره‌اي از يك مدير (1): تاخير در حضور

اوايل سالهاي خدمتم بود. معلم فعالي داشتم كه بعد از دو سال همكاري صميمانه با وي ناگهان در سال سوم متوجه ناراحتي و كسالت وي شدم. وقتي جوياي حال وي شدم، متوجه شدم كه همسرش با كاركردن ايشان به دليل حضور اول وقت صبح ها و به وجودآمدن مشكلات خانه مخالفت كرده است و اين معلم جهت رفع مشكلات خانه هميشه با يك ربع تأخير درسر كلاس حاضر مي شد. اين امر بر روحيه وي كه فرد منظمي بود بسيار تأثير گذاشته بود. بعد از صحبت و مذاكره حضوري، بنده موافقت خود را با اين تأخير و جبران آن در ساعات آخر آموزشي اعلام نمودم. در نهايت مجدداٌ وي روحيه و رضايت شغلي خود را بدست آورد و همسر وي نيز با ديدن همكاري مدرسه، بيشتر از خود همكاري نشان داد و بعد از مدتي، تأخير صبحگاهي هم قطع شد و اين معلم با تلاش و كوشش فراوان خود در سطح استان به عنوان معلم نمونه معرفي گرديد.

ادامه خاطرات در ادامه مطلب

ادامه نوشته

د‌انش‌آموزان د‌يرآموز را د‌ريابيم

 نشریه نگاه -ناهيد معبود- كارشناس آموزش ابتدايي - مرند

گاهي ورود ذرهاي گرد و غبار و خاك در چشم، انسان را از تماشاي باغي بزرگ باز ميدارد و گاهي چند خاري در پاي، آدمي را از درك سبز دشتي وسيع محروم ميكند و گاه رنجش كوچكي از يك دوست يا يك فرد يا يك مسؤول تعليم و تربيت، مثل بادكنكي سمج در ذهني بزرگ و بزرگتر ميشود چنان كه مدتها بين ما و او ديوار ميكشد اما اگر غبار از چشم بشوييم اگر خار از پاي يكديگر درآوريم اگر به ستيزي عقل، بادكنكهاي آماسيده از كبر و غرورمان را بتركانيم باز چشمهايمان به ديدن باغ و بهار روشن خواهد شد و سرسبزي دشت را درك خواهيم كرد و لحظههاي صداقت و صميميت دوست را غنيمت خواهيم شمرد. مدارس همان باغهاي بزرگ هستند كه براي ديدارشان بايد چشم از غبار فرو شست. دانشاموزان شكوفههاي زيبا و دوستداشتني اين باغند و معلمان باغبانان دلسوز و پرشور اين باغ بزرگ هستند. دانشآموزان ديرآموز و عقبمانده ذهني كه پاي در اين باغ بزرگ مينهند همچون شكوفههاي تازهشكفته احتياج به مراقبت دارند، احتياج به محبت دارند، نياز به همدردي دارند. باغبانها بايد به نيازمنديهاي اين شكوفهها توجه كامل داشته باشند و آنها را هدايت و راهنمايي نمايند تا بتوانند محكم و استوار در جايشان بمانند و تبديل به ميوههايي شوند كه باغبانان انتظار آن را دارند. ميتوانيم با تجربيات درستمان دانشآموزان ديرآموزي را كه پاي در سرزمين غريب گذاردهاند همراه با دوستان ديگرشان كه با محيط مدرسه ناآشنا هستند در مسيري درست هدايت كنيم و با رفتاري مناسب و در شأن آنها، از آنها انسانهايي راستين و فداكار بسازيم كه آيندهساز جامعه فردا باشند و در جامعه سر به بالا نگه دارند و مورد تمسخر ديگران واقع نشوند.

ادامه نوشته

یک خاطره:  نارگل

 فهيمه اورنگي عصر، تبريز

بچهها با شور و اشتياق فراواني آمادهي گوش دادن شده بودند. در اين لحظه، من يك بستهي كادويي را كه به شكل زيبايي تزيين شده بود، با يك جلد كلام الله مجيد از كيفم بيرون آوردم، روي ميز گذاشتم و به بچهها گفتم: «راستي، وقتي كه امروز به كلاس شما ميآمدم، يكي از همكارانم كه به مشهد مقدس رفته بود، اين سوغاتي را به من داد و من بهتر ديدم پيش شما باز كنم. دلتان ميخواهد با هم باز كنيم؟» بيدرنگ يكي از دانشآموزان را صدا كردم تا آن را باز كند. در آن لحظه، او با خوشحالي گفت: «خانم معلم، بهبه! يك سجادهي زيبا با مهر و تسبيح! چقدر قشنگ است!» گفتم: «بچهها، مي‌‌دانيد ما چه وقتهايي از اين استفاده ميكنيم؟» گفتند: «بله». گفتم: «دلتان ميخواهد ما هم نماز خواندن را ياد بگيريم و از كسي كه اين همه مهربان است و به ما نعمت زيادي داده است سپاسگزاري كنيم؟ راستي بچهها، بهترين راه سپاسگزاري و تشكر از خداوند چيست؟»

بچهها با اشتياق فراواني به حرفهايم گوش ميدادند. من نماز را به صورت عملي آموزش دادم و آنها نيز با صلوات، فضاي كلاس را گرم و جذاب كرده بودند. به بچهها گفتم كه ميتوانند در خانه به تنهايي و با راهنمايي بزرگترهايشان نماز بخوانند و گزارشي از اين كار، به كلاس ارائه دهند و احساسات خود را بيان كنند.

روزي كه قرار بود سرگروههاي كلاس، گزارشهاي رسيده را به من بدهند، يكي از سرگروهها گفت: «خانم معلم، نارگل گزارش خود را نياورده!» نارگل را صدا كردم و گفتم: «دخترم، گزارش خودت را ننوشتهاي!» او جوابي نداد و من چون به اخلاق، رفتار و روحيات شاگردانم آگاهي داشتم، با حالت دوستانه گفتم: «نارگل جان، فردا گزارش نمازت را براي من بياور».

ادامه نوشته

یک خاطره : پد‌ر من د‌ر معد‌ه راه مي‌رود‌

زهرا توسلي - نشریه نگاه

 د‌ر كتاب فارسي قد‌يم سوم د‌بستان د‌رسي به نام صحرانورد‌ وجود‌ د‌اشت. د‌ر يك قسمت از تمرين‌هاي اين د‌رس تعد‌اد‌ي كلمه د‌اد‌ه بود‌ تا بچه‌ها با آنها جمله بسازند‌. د‌ر زنگ جمله‌نويسي از د‌انش‌آموزان خواستم تا با آن كلمه‌ها جمله بسازند‌. بعد‌ از اينكه زمان تعيين‌شد‌ه براي ساختن جمله تمام شد‌، د‌انش‌آموزان يكي‌يكي به پاي تخته مي‌آمد‌ند‌ و جمله‌هاي خود‌ را مي‌خواند‌ند‌. نوبت به مهد‌ي رسيد‌. از جايش بلند‌ شد‌ و به جلوي كلاس آمد‌ و شروع به خواند‌ن جمله‌هاي خود‌ كرد‌ تا اينكه نوبت به كلمه «معد‌ه» رسيد‌. جمله‌اي كه مهد‌ي براي اين كلمه ساخته بود‌، اين‌گونه بود‌: «پد‌ر من د‌ر معد‌ه راه مي‌رود‌». فكر كرد‌م من جمله را اشتباه شنيد‌ه‌ام. به او گفتم جمله‌ات را د‌وباره بخوان و باز هم همان جمله را تكرار كرد‌. لحظه‌اي سكوت كرد‌م. مهد‌ي هم ساكت شد‌ و به من نگاه مي‌كرد‌. به فكر فرو رفتم. مهد‌ي معني معد‌ه را نمي‌د‌اند‌. چگونه به او بفهمانم كه معد‌ه چيست؟ چارت و مولاژي هم د‌ر اختيار ند‌اشتم. تازه اگر اينها هم بود‌ بچه‌ها با د‌ستگاه گوارش و كار آن آشنا نبود‌ند‌ و د‌ر اين زمان كم نمي‌توانستم كاري انجام بد‌هم.

ناگهان به ذهنم رسيد‌ كه از نام محلي و اصطلاح رايج معد‌ه د‌ر منطقه استفاد‌ه كنم تا تجسم معد‌ه براي او آسان‌تر شود‌. به مهد‌ي كه منتظر شنيد‌ن حرف‌هاي من بود‌، گفتم: آيا تا به حال شكمبه گوسفند‌ (نام محلي معد‌ه) يا سيرابي (اصطلاح رايج آن) خورد‌ه‌اي؟ گفت: بله خانم. خيلي هم د‌وست د‌ارم. گفتم: آيا مي‌د‌اني كه معد‌ه همان شكمبه است؟ بچه‌ها كه به گفت‌وگوي من و مهد‌ي گوش مي‌د‌اد‌ند‌، خند‌يد‌ند‌ و مهد‌ي هم كه تازه متوجه معني جمله‌اش شد‌ه بود‌، خند‌ه‌اش گرفت. اين اتفاق بسيار ساد‌ه براي من يك تجربه مفيد‌ آموزشي شد‌.

از آن زمان به بعد‌ بارها د‌ر هنگام تد‌ريس، به‌خصوص د‌ر قسمت زيست كتاب علوم تجربي از اين تجربه استفاد‌ه كرد‌ه‌ام. بعضي اوقات اگر د‌انش‌آموزان هم سؤال نكنند‌، من زمينه را براي سؤال كرد‌ن فراهم مي‌كنم. چند‌ سال پيش هم د‌ر سر كلاس (د‌وم راهنمايي) بعد‌ از اينكه بچه‌ها با د‌ستگاه تنفس و قسمت‌هاي آن از جمله شش‌ها به عنوان عضو اصلي با توجه به مولاژي كه د‌ر اختيار د‌اشتند‌، آشنا شد‌ند‌، از د‌انش‌آموزان پرسيد‌م: آيا شش د‌يد‌ه‌ايد‌؟ گفتند‌: خير. گفتم: شش گوسفند‌ نخورد‌ه‌ايد‌؟ تازه آنها از من پرسيد‌ند‌: مگر شش خورد‌ني است؟ بعد‌ از اينكه به اصطلاح رايج شش د‌ر منطقه يعني «پُپ»، «سُل» و جگر سفيد‌ اشاره كرد‌م، اكثر آنها گفتند‌: ما نمي‌د‌انستيم شش همان جگر سفيد‌ است.

                 *****    

چند خاطره آموزشی

جهت مشاهده خاطرات آموزشی کلیک کنید

یک خاطره: هديه جالب روز معلم

منبع پیک مدرسه

دانش آموزان در روز معلم مي‌خواهند طوري به معلم خود اين روز را تبريك بگويند و بعضي ها به خصوص بچه‌هاي ابتدايي هديه تهيه كرده و آن را به معلم خود مي‌دهند.

روز معلم بود سر كلاس كه رفتم چندتا از بچه‌ها هديه‌هاي خود را روي ميز گذاشته بودند. بعد از جشن كودكانة آنها براي من، اسرار به باز كردن هديه‌ها داشتند. من هم سرانجام با خواستة آنها موافقت كردم. اما يكي از دانش آموزانم پيش آمد و گفت: هدية مرا باز نكنيد بچه‌ها به من مي‌خندند! من هم قبول كردم. بعد از باز كردن چند هديه دل او هم به هوس افتاد و از من خواست تا هديه‌اش را همانند بقيه باز كنم. هر چسبي كه از آن باز مي‌كردم؛ او لبخندي مي‌زد و من هم بي‌صبرانه منتظر بودم كه ببينم هديه‌اش چيست؟ هنوز دو سه تايي از چسب را باز نكرده بودم كه فهميدم؛ هديه يك بسته چاي است. بسيار متعجب شدم! و با خود فكر كردم كه اين موقعيت جالبي براي آموزش است. رو به بچه‌ها كردم گفتم: آفرين چه هدية جالبي! عزيزم ممنونم، حالا چاي را دم مي‌كنم و سر كلاس با هم مي‌خوريم.

ادامه نوشته

ناگفته های زندگی «قیصر شعر ایران» از زبان معلم ادبیاتش

گفتگو وتصاویر از: «سید حبیب حبیب پور»

همه بچه‌های کلاس هم عادت کرده بودند که کلاس من باید با شعری از «قیصر» آغاز شود و.../ در اوایل جنگ تحمیلی، دو برادر از یک خانواده که در همسایگی منزل «قیصر» بودند، به شهادت رسیدند و او چهره آنها را نقاشی کرد آن هم به طور هم ‌زمان! با دو دست بر روی دو بوم نقاشی/ بهمن ابراهیمی می‌گفت: یک هفته قبل از پروازش به من گفت که این روزها منتظر یک فاجعه بزرگ هستم.../ گاهی به خود می‌گویم: این خبر دروغ است و قیصر زنده است چون «قیصر» سرا پا اخلاص و مهربانی و...

ادامه نوشته

د‌انش‌آموزان د‌يرآموز را د‌ريابيم

ناهيد معبود- كارشناس آموزش ابتدايي - مرند

گاهي ورود ذرهاي گرد و غبار و خاك در چشم، انسان را از تماشاي باغي بزرگ باز ميدارد و گاهي چند خاري در پاي، آدمي را از درك سبز دشتي وسيع محروم ميكند و گاه رنجش كوچكي از يك دوست يا يك فرد يا يك مسؤول تعليم و تربيت، مثل بادكنكي سمج در ذهني بزرگ و بزرگتر ميشود چنان كه مدتها بين ما و او ديوار ميكشد اما اگر غبار از چشم بشوييم اگر خار از پاي يكديگر درآوريم اگر به ستيزي عقل، بادكنكهاي آماسيده از كبر و غرورمان را بتركانيم باز چشمهايمان به ديدن باغ و بهار روشن خواهد شد و سرسبزي دشت را درك خواهيم كرد و لحظههاي صداقت و صميميت دوست را غنيمت خواهيم شمرد. مدارس همان باغهاي بزرگ هستند كه براي ديدارشان بايد چشم از غبار فرو شست. دانشاموزان شكوفههاي زيبا و دوستداشتني اين باغند و معلمان باغبانان دلسوز و پرشور اين باغ بزرگ هستند. دانشآموزان ديرآموز و عقبمانده ذهني كه پاي در اين باغ بزرگ مينهند همچون شكوفههاي تازهشكفته احتياج به مراقبت دارند، احتياج به محبت دارند، نياز به همدردي دارند. باغبانها بايد به نيازمنديهاي اين شكوفهها توجه كامل داشته باشند و آنها را هدايت و راهنمايي نمايند تا بتوانند محكم و استوار در جايشان بمانند و تبديل به ميوههايي شوند كه باغبانان انتظار آن را دارند. ميتوانيم با تجربيات درستمان دانشآموزان ديرآموزي را كه پاي در سرزمين غريب گذاردهاند همراه با دوستان ديگرشان كه با محيط مدرسه ناآشنا هستند در مسيري درست هدايت كنيم و با رفتاري مناسب و در شأن آنها، از آنها انسانهايي راستين و فداكار بسازيم كه آيندهساز جامعه فردا باشند و در جامعه سر به بالا نگه دارند و مورد تمسخر ديگران واقع نشوند.

ادامه نوشته

یک خاطره:  خاطره‌اي معلمانه

حكيمه اكباتاني‌فرد‌- د‌بير اد‌بيات فارسي- لنگرود

يست و نه سال پيش وقتي به استخدام آموزش و پرورش نائل آمدم، خويش را قرين سعادت و نيكبخت احساس كردم. دليلش هم تحقق روياي قديميام مبني بر اينكه معلم شوم، بود. البته شوق و انگيزه اين عمل بيترديد بهره بردن از معلميني بود كه با لطف و عاطفه خويش پايههاي علم را به من ميآموختند و مرا وارد دنياي شگفتانگيز آگاهي و دانش ميكردند و ياد ميگرفتم و اندوختهها را افزون مينمودم، تا بدانجا كه به مقامشان رسيدم و وارثشان گشتم (پس از ايمان به خداوند، سرآمد تمام اعمال عاقلانه، بشردوستي و نيكي به همه مردم است، خواه خوب و درستكار باشند يا فاسق و گناهكار (حضرت محمد (ص)).

ادامه نوشته

یک خاطره : نمره عالي براي انشايي كه نوشته نشد!

مرضيه مهردوست

تهران/ منطقه 11

در يكي از روستاهاي محروم بخش فامنين از استان همدان مشغول به كار بودم، تدريس ادبيات يكي از علايق من بود و هر هفته بار سفر مي‌بستم و تا آخر هفته با يك هم اتاقي هم‌پيشه روزگار سپري مي‌كرديم و از بود و نبودها مي‌گفتيم و در آخر هر روز نيز از ديده‌ها و شنيده‌هايمان در كلاس سرخوش بوديم.

خوب يادم مي‌آيد، صبح پنج‌شنبه‌ اواخر مهرماه بود، از آن نازنين روزهايي كه هميشه براي دل پاييزي من بوي بهار مي‌داد مثل هر دفعه كوله‌بار رنج‌ها را پشت در كلاس گذاشتم و با يك بغل عشق و تجربه وارد كلاس شدم، زنگ انشا، و باز مثل هميشه ديدار صورت معصوم و پر اميد و تك و توك خنده‌هاي بچه‌ها، هنوز دفتر حضور و غياب را نگشوده بودم كه چيزي نظرم را به خود جلب كرد، روي تابلو تصوير نقشه ايران در كمال زيبايي با تمام مختصات و رنگ‌آميزي با گچ‌هاي سفيد و رنگي به چشم مي‌خورد و البته اين همه‌ي آن چيزي نبود كه ديده مرا مجذوب خود ساخته بود. در قسمتي از نقشه كه خليج فارس جاي دارد يك قلب به رنگ قرمز به اندازه و شكل همان چيزي كه جوان‌هاي عاشق، البته در آن روزگار روي درختان مي‌كندند و شايد كمي زيباتر نقش بسته بود. بالاي قلب هم تصوير مردي با كمان به گونه‌‌اي مبهم شايد هم نمادي از يك اسطوره كه دست چپ را ستون و دست راست را خم كرده و آماده، ديده مي‌شد، پرسيدم، بچه‌ها ساعت قبل جغرافي داشتيد؟ نه، ولي ساعت قبلي در كار نبود چون زنگ اول بود. ببخشيد حتماً ديروز جغرافي داشتيد؟... نه خانم فردا داريم.

دوباره به تخته سياه نگاه كردم هرچه بيشتر مي‌نگريستم فزونتر لذت مي‌بردم. زير نقاشي اسمي به چشم مي‌خورد: ايران رزاقي، از جا بلند شدم و با دقت نگاه كردم، همان دانش‌آموز آتش‌پاره ته كلاس كه هميشه به جاي كتاب، زير ميز مجله ورق مي‌زد، پرسيدم: ايران، كار توست؟ بچه‌ها گفتند: بله و ايران جواب داد: آره خانم، گفتم: نمي‌دانستم نقاش هم هستي، گفت: نه نيستم، اين نقاشي نيست روي تابلو عشق پاشيده‌ام چون ايران خانه من است.

موضوعي را كه هفته پيش به بچه‌ها ارايه كرده بودم فراموشم شده بود، ايران خانه من است، من خانه‌ام را دوست دارم.

آن دانش‌آموز شيرين‌كار كه انگار قرار نبود هيچگاه انشا بنويسد و امروز هم ننوشته بود و جز زنگ ورزش اعتقادي به بقيه زنگ‌ها نداشت اما باور داشت كه خليج فارسش دوست داشتني و شايسته پاسداري است، او موضوع را ننوشت ولي به همه و مخصوصاً معلمش موضوع را گفت! حال كه سال‌ها از آن لحظه مي‌گذرد من نمي‌دانم آن دانش‌آموز، امروز كجاست و چه مي‌كند ولي آن صداي با احساس و گوش‌نواز: روي تابلو عشق پاشيده‌ام، ايران خانه من است و آن نقش شادي‌آور همچنان در خاطر من مي‌گذرد و براي خاطره‌نگاري امروز طبعم را جلا داده است. از آن روز خود را دانش‌آموزي ديدم در كسوت معلمي، يادت بخير ايران، نامت پاينده خليج فارس.

اولین درس

فریبافرازمند- نشریه نگاه

تازه زنگ خورده بود، بچه‌ها با هیاهوی بسیاربه طرف سالن می‌رفتند من هم درلابه‌لای جمعیت پیش می‌رفتم.

که با شنیدن صدای آقای ناظم متوقف شدم «هاتفی! هاتفی بدو بیا کارت دارم».

جلو رفتم و سلام کردم.

سلام پسرم، صدات کردم که سفارشت کنم حواست باشه بچه‌ها آبروریزی نکنن به خدا این معلم از بهترین معلم‌های شهره، با خواهش و التماس آوردیمش اینجا، به بچه‌‌ها بگو سروصدا نکنن، مسخره‌بازی ولودگی رو کنار بگذارن و از وجود این معلم نمونه خوب استفاده کنن.

گفتم چشم آقا و به طرف کلاس دویدم. مهران پای تخته بود و علی و رضا هم مشغول خوردن موز... بقیه کلاس یک طرف، این سه تا هم یک طرف.

داد زدم بچه‌ها آقای ناظم گفت: هر چه شما کردید و معلم جدید... تو رو خدا آبروریزی نکنین...

رضا ازته کلاس داد زد خودمون می‌دونیم این آقا کلاسش خیلی بالاست اما چه کنیم که ما کلاس پایینیم و باید کلاسش رو بیاریم پایین تا هم سطح خودمون بشه آخه اینجا که مدرسه نمونه نیست اینجا ته شهره و کلاس پایین.

داد زدم: رضا اگه جرأت داری سرکلاس حرف بزن و مسخره‌بازی در بیار....

با سرعت دست روی دهنش گذاشت و به مسخره گفت: چشم ملیجک آقای ناظم. دیگه عرضی نبود؟

تا آمدم جوابش را بدهم در کلاس باز شد و آقا معلم وارد شد.

داد زدم: برپا...

صدای تق و توق صندلی‌ها در لابه‌لای صدای صلوات بچه‌ها گم شد وقتی صدای صلوات و سلام بچه‌ها قطع شد.

به آرامی گفتم برجا...

وقتی همه ساکت و آرام نشستند نگاه تهدیدآمیزی به ته کلاس انداختم و نشستم. نگاهم به تخته کلاس افتادتنم گرفت. باز هم مهران کار خودش را کرده بود. کاریکاتورمسخره‌ای از آقای معلم روی تخته کشیده بود و زیرش نوشته بود خوش آمدید. بلند شدم تخته را پاک کنم که آقا معلم نگاهش به تخته افتاد. لبخندی بر لبانش نشست اشاره کرد بنشین بعد رو به بچه‌ها کرد و گفت: «به‌به! چه خوش آمد گویی هنرمندانه‌ای! از قرارمعلوم توی کلاستون هنرمند هم که دارید. چه کاریکاتور قشنگی کشیده! واقعاً باید بهش آفرین گفت».

مهران از ته کلاس با لحن مسخره‌ای گفت: آقا این بی‌تربیت‌ها رو ببخشید. آقا معلم لبخندی زد و گفت: من واقعاً بهش آفرین گفتم... این هنرمند هر کی هست خیلی ریزبین و دقیقه، قدرت دست خوبی هم داره... اگه از این استعدادش خوب استفاده کنه مسلماً در آینده هنرمند موفقی می‌شه.

نگاه شماتت باری به مهران انداختم سر به زیر انداخت و ساکت ماند.

آقا معلم که روی سکوی کنار تخته ایستاده بود مشغول صحبت شد. «بچه‌ها من از شما انتظار دارم که به درس خوب گوش کنید و به خوبی هم مطالعه کنید اما مهم اینه که آنچه را که آموختید تو زندگی به کار ببندید و ازش استفاده کنید. اگر کلاس من باعث شد که حتی یک ذره هم توی زندگی پیشرفت کنید اون وقته که کلاس درس من کلاس واقعیه... این حرف را زد و از سکو پایین آمد اما تا پای آقا معلم به زمین رسید پایش روی پوست موز رفت و سر خورد و به زمین افتاد.

عده‌ای از بچه‌ها زدند زیر خنده. در دلم گفتم حالاست که دادش هوابره. اون وقت می‌‌گم که کار کار علی و رضا بوده. نباید فکر کنه همه مون بی‌تربیت وبی‌معرفتیم.

اما آقا معلم بلند شد با دست خاک‌های روی کت  و شلوارش را پاک کرد و گفت: «اولین درس من به شما اینه... اگر با صورت هم به زمین خوردید بلند شید و به راهتون ادامه بدید».

صدای دست زدن بچه‌ها به هوا برخاست به علی و رضا نگاه کردم سر به زیر انداخته بودند و دست می‌زدن

خاطره آموزشی : خودباوري

محمدحسين زارعي

مدير آموزگار دبستان شهيد قدوسي خوزستان

 

در اواسط آبان ماه سال گذشته بود  كه تصميم گرفتم از فصل‌هاي تدريس شده علوم پايه پنجم يك امتحان كتبي بگيرم. بعد از مشخص شدن حد و حدود امتحان با همفكري دانش‌آموزان تاريخ امتحان را مشخص كرديم هنگامي كه برگه‌ها را تصحيح كردم تعداد زيادي از دانش‌آموزان نمره  كمي گرفته بودند. آنقدر عصباني شدم كه به آنها گفتم از كلاس برويد بيرون، لازم به ذكر است كه من دو پايه تدريس مي‌كردم دانش‌آموزان پايه دوم (بنويسيم) داشتند با مشاركت آنها تمرينات بنويسيم را حل كرديم البته هر چند دقيقه‌اي كه مي‌گذشت گوشه چشمي به دانش‌آموزان پايه پنجم مي‌انداختم. بعد از حدود 10 دقيقه تصميم عجيبي گرفتم، به دفتر مدرسه رفتم و يك توپ فوتبال برداشتم و به دانش‌آموزان پنجم گفتم حالا كه نمي‌توانيد درس بخوانيد بياييد فوتبال بازي كنيم! در حين بازي يونس يكي از دانش‌آموزان كه نمره خيلي بدي گرفته بود توپ را دريپل زد و به دوستش پاس داد و خودش فوراً به گوشه‌اي از دروازه رفته و دوستش نيز توپ را برايش سانتر كرد و يونس توپ را با سر و با زيبايي تمام وارد دروازه حريف مقابل كرد و گل زد. من توپ را گرفتم و به وسط ميدان بردم و از همه بچه‌ها خواستم كه بيايند و به صورت دايره بنشينند.

و بعد پرسيدم: بچه‌ها ديديد يونس چه گل زيبايي زد؟! همه بچه‌ها حرف من را تاييد كردند سپس گفتم بچه‌ها به نظر شما كسي كه توپ را به خوبي در ميدان مي‌گرداند و به اين خوبي سر مي‌زند و توپ را با سر آنچنان به گوشه دروازه هدايت مي‌كند كه دروازه‌بان نمي‌تواند آن را كنترل نمايد يك آدم باهوش است يا داراي بهره هوشي كم؟ همه بچه‌ها دهانشان از حرف من باز مانده بود! سپس گفتم يونس تو از فلان بازيكن كه در تيم‌هاي باشگاهي و ملي بازي مي‌كند خيلي بهتري مي‌داني چرا؟! چون او فقط مي‌تواند توپ را با سر به خوبي بزند و هنگام دريبل زدن هر بازيكن مبتدي كه باشد هم توپش را مي‌گيرد ولي تو به راحتي هم دريبل و هم شوت و هم سر مي‌زني، من به تو اميدوارم كه در درس هم موفق شوي. بچه‌ها گفتند آقا! يونس پارسال هم در درس ضعيف بوده، گفتم بچه‌ها اين دليل قانع‌كننده‌اي براي من نيست و بعد به يونس و بقيه بچه‌ها گفتم فردا من همين سوالات (علوم) را امتحان مي‌گيرم ببينم چه كار مي‌كنيد فرداي آن روز وقتي امتحان گرفتم تمام بچه‌ها نمرات بالاي 15 گرفتند و همين يونس كه نمره قبلي او بسيار كم بود 20 گرفت و اين كار جرقه‌اي در تحصيل او شد به طوري كه از 4 نفري كه از دانش‌آموزان ما در مدرسه راهنمايي نمونه دولتي امام حسين(ع) شوش شركت كردند 2 تا به عنوان دانش‌آموزان اصلي و 2 نفر به عنوان ذخيره پذيرفته شدند كه يونس يكي از نفرات پذيرفته شده بود و اين سبب خوشحالي من و اوليا و خود دانش‌آموزان شد.