یک خاطره : نفريني كه تبديل به دعا شد
|
سال سوم دبيرستان رشته انساني بودم. يكي از بچههاي كلاس بود كه خيلي خوب كارها و صداهاي دبيرها را تقليد ميكرد و ما هم ميخنديديم. يكي از آن دبيرها، دبير درس اجتماعي و تاريخ ما بود كه خانمي بود جدي و آراسته. با ورود به كلاس ابتدا پنجره را باز ميكرد و ميز را كه در وسط كلاس بود. كنار پنجره قرار ميداد و با سرفهاي درس را شروع ميكرد. از قضا آن روز با آن دبير درس داشتيم. ما بعد از پايان زنگ تفريح به كلاس رفتيم و آن دانشآموز شيطان دوباره شروع به تقليد صدا كرد. ما همه با صداي بلند ميخنديديم و كلاس را روي سرمان گذاشته بوديم كه با باز شدن در كلاس، خندهها بر لبانمان ماند و همه در سر جاي خود بيحركت مانديم. خانم معلم وارد كلاس شد و بعد از نگاهي به تمام بچههاي كلاس به طرف ميز خود رفت و با صداي رسا گفت: اميدوارم كه همه شما معلم شويد و به حال دل ما معلمان برسيد. هر زمان كه ما شلوغ ميكرديم، او اين حرف را ميزد و ما معني حرفش را نميفهميديم. آن سال گذشت و من هميشه در معني حرف آن دبير بودم كه منظورش از آن حرف چه بود. دو سال بعد آموزش و پرورش معلم حقالتدريس استخدام ميكرد. من هم امتحان دادم و قبول شدم و بعد به شغل باافتخار معلمي نايل شدم. ده سال بعد خيلي اتفاقي آن دبير دوران دبيرستانم را ديدم و به او گفتم كه معلم آموزش و پرورش شدهام. او گفت: حتماً نفرين من كار كرده است و نصيب تو شده است. در آن زمان بود كه به معني حرف ايشان كه ميگفت: «اميدوارم كه معلم شويد.» رسيدم. |

من یک معلم هستم.در سال 88 بازنشسته شده ام.دوست دارم تجربه خودرا در مورد مسایل آموزشی به دیگران منتقل و از تجربه دیگران استفاده کنم.امیدوارم شما بازدید کننده محترم من را از راهنماییهای خود محروم ننمایید.قابل ذکر است کلیه مطالب و مقالات ارایه شده در این وبلاگ الزاما مورد تایید نمی باشدو مسوولیت آن به عهده نویسندگان آنها می باشد.استفاده ازمطالب اختصاصی وبلاگ با ذکرمنبع بلامانع است.مطالبی که در صفحه نخست مشاهده می کنید مطالبی است که روزانه به وبلاگ اضافه می گردد برای دیدن مطالب مورد نظر به