یک خاطره: نمازخانه
|
با تلاش و كوشش فراوان عاقبت موفق شد يك نمازخانه براي مدرسه بسازد و به آرزوي ديرينه بچهها جام ه عمل بپوشاند. آخرين سال خدمتش بود و پايان سال تحصيلي. تابستان گذشت. بچهها در اول مهر تصميم گرفتند از زحمات او قدرداني كنند، مراسم جشني در نمازخانه برپا كردند و آماده شدند كه از مدير مدرسهشان استقبال كنند. اما معاون مدرسه با يك دسته گل كه با عكس مدير مزين شده بود، در جمع بچهها حاضر شد و آن را روي ميز گذاشت. مدير در يك سانحه رانندگي دارفاني را وداع گفته بود. |
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط محمود حسینی
|

من یک معلم هستم.در سال 88 بازنشسته شده ام.دوست دارم تجربه خودرا در مورد مسایل آموزشی به دیگران منتقل و از تجربه دیگران استفاده کنم.امیدوارم شما بازدید کننده محترم من را از راهنماییهای خود محروم ننمایید.قابل ذکر است کلیه مطالب و مقالات ارایه شده در این وبلاگ الزاما مورد تایید نمی باشدو مسوولیت آن به عهده نویسندگان آنها می باشد.استفاده ازمطالب اختصاصی وبلاگ با ذکرمنبع بلامانع است.مطالبی که در صفحه نخست مشاهده می کنید مطالبی است که روزانه به وبلاگ اضافه می گردد برای دیدن مطالب مورد نظر به