اطلاعات تاريخ خبر: یکشنبه 16آبان 1389 -30ذی القعده 1431 - 7نوامبر 2010 - شماره 24892

نگاهي به رشد عاطفي کودکان دبستاني
علي پور عليرضا توتکله ــ کارشناس ارشد برنامه‌ريزي درسي / بخش اول


رشد را مي‌توان به دو نوع طبيعي و غيرطبيعي تقسيم کرد. رشد طبيعي در انسان و حيوان مشترک، ولي رشد غيرطبيعي مختص انسان است. در رشد غيرطبيعي، يادگيري و آموزش نقش بسيار اساسي دارد. اگر انسان از آموزش برخوردار نشود، هيچ گونه رشدي در او ايجاد نخواهد شد. به طور کلي رشد انسان اعم از جسماني، ذهني، عاطفي، اجتماعي و اخلاقي، يک سلسله تغييرات و دگرگوني‌هاي کمي و کيفي به هم پيوسته، دائم و داراي جهت است. تفاوت‌هاي فردي در رشد وجود دارد و رشد افراد مختلف، متفاوت است. عوامل ارثي و محيطي هر دو در رشد انسان اثر دارند و تعامل آن دو روال رشد او را مشخص مي‌کند. البته اينکه محيط در رشد و تکامل انسان تأثير بيشتري دارد يا وراثت، نظر دانشمندان را به خود جلب کرده است. برخي از دانشمندان مانند «گالتون» نقش وراثت در رشد فرد را بيشتر از محيط مي‌داند. از سوي ديگر پيروان محيط نظير «واتسون»، عوامل محيطي را در رشد فرد، مهمتر و مؤثرتر مي‌دانند. اما دانشمندان ديگري مانند «آلپورت» ديدگاه هايي را مطرح کرده‌اند که تا حدود بسيار زيادي ديدگاه هايي واتسون و گالتون را به هم نزديک و هماهنگ كرده است. آلپورت معتقد است که رشد فرد از تعامل بين عوامل ارثي و محيطي حاصل مي‌شود. بنابراين با توجه به کيفيت و چگونگي رشد در افراد، مي‌توان گفت که رشد و تکامل کودکان داراي جنبه‌ها و ابعاد گوناگوني است که بايد مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار گيرد. زيرا با شناخت ويژگي‌ها و خصوصيات رشد و تکامل کودکان مي‎توان شيوه‌هاي تربيتي و آموزشي مناسبي را براي تربيت و هدايت آنها در هر يک از دوره‌هاي تحصيلي به کار گرفت. اين گزارش، رشد عاطفي کودکان دبستاني را به طور خلاصه مورد بررسي قرار داده است.



رشد عاطفي چيست؟

رشد عاطفي يکي از مهمترين جنبه‌هاي رشد کودکان است. زيرا اگر عواطف و هيجانات کودک به طور طبيعي ارضاء نشوند، کودک نمي‌تواند از زندگي و فعاليت‌هاي روزمره خود لذت ببرد. در زندگي کودک هيجانات و عواطف نقش بسيار مهمي دارند. اين عواطف و هيجان‌ها هستند که زندگي و فعاليت‌هاي کودک را شيرين و لذت بخش مي‌کنند، ولي تأثير عواطف و هيجان‌ها هميشه براي کودک مفيد نيستند. اگر عواطف و هيجانات کودک، بنابه دلايلي مانند فوت يکي از والدين و يا جدايي آنها از هم، نابساماني‌هاي موجود در خانواده، اختلاف و مشاجره دائمي والدين و غيره بسيار شديد و حاد باشند، ممکن است که کودک علاوه بر تحمل صدمات شديدي که بر رشد جسماني او وارد مي‎شود، قدرت سازگاري خود را با محيط نيز از دست بدهد و دچار بحران روحي شود. چنين کودکي معمولاً احساس مشکل و بي‌لياقتي مي‌کند، کمبودها و ناراحتي‌هاي عاطفي و رواني چنان اثر عميق و دائمي در زندگي کودک مي‌گذارند که او هرگز نخواهد توانست آسيب‌ها و صدمات عاطفي و رواني دوران کودکي خود را به طور کامل جبران كند. چگونگي تأثير هيجان‌ها و عواطف در زندگي فردي و اجتماعي کودک به صورت‌هاي گوناگون مطرح است. عواطف و هيجانات روزانه مانند ترس، خشم، حسادت، انگيزش و غيره باعث مي‌شوند که کودک از زندگي خود لذت ببرد و براي فعاليت‌هاي مختلف آماده شود.

گاهي اوقات تنش‌هاي هيجاني و عاطفي، مهارت‌هاي حرکتي کودک را مختل و در فعاليت‌هاي ذهني او از جمله يادآوري، تمرکز، استدلال و غيره مداخله مي‌كند. بروز هيجانات و عواطف ديدگاه کودک را به زندگي اجتماعي و جامعه تغيير مي‌دهد و تعامل اجتماعي او را بر مي‌انگيزاند و کودک ياد مي‌گيرد که خواست‌هاي خود را با معيارهاي اجتماعي هماهنگ کند. همچنين عواطف و هيجانات خوشايند و ناخوشايند کودک، جو روانشناختي و انديشه او را در مورد خانه، مدرسه، گروه‌هاي همبازي و غيره تحت‌تأثير قرار مي‌دهد و ديگر اينکه تکرار پاسخ‌هاي عاطفي و هيجاني از سوي کودک، باعث رشد عادت در او مي‌شود.



خــانواده و رشـد عـاطـفي

يکي از عوامل مؤثر در رفتار فرد، خانواده است. محيط خانواده نخستين و اصلي‌ترين عاملي است که در رشد و تکوين شخصيت افراد تأثير دارد. والدين نقش بسيار مهمي در تکامل رشد عاطفي فرزندان خود دارند. موقعيت شغلي خانواده، نحوه روابط افراد خانواده با يکديگر، وضع اقتصادي، افکار و عقايد، ايده‌آل‌ها و آرزوهاي والدين و سطح تربيت آنها و غيره در طرز رفتار و شخصيت کودک نفوذ و اثر فراوان دارد. نقش خانواده در تعيين رفتار بارز و آشکار کودک، واکنش‌هاي عاطفي، ادراک، نگرش‌ها و ارزش‌هاي او از اهميت خاصي برخوردار است. هر چند که شخصيت کودک در سنين و مراحل مختلف رشد، قابل تغيير است، ولي نخستين اثرات محيط خانواده، مبناي اوليه شخصيت کودک را معين مي‌کند. افکار، نگرش‌ها و رفتار والدين مي‌تواند در جريان رشد و تکامل کودک تسهيل‌کننده يا مانع باشد. به عنوان مثال والدين سختگير، سلطه جو و خشن از روابط مثبت و سازنده کودک با همسالان خويش که براي استقلال وي بسيار ضروري است، جلوگيري مي‌کنند. در حالي که والدين پذيرا و فهميده منبع آرامش و امنيت براي کودکان خود هستند. به طور کلي نحوه ارتباط اعضاي خانواده با يکديگر، خانواده‌اي را سازگار و خانواده‌اي را ناسازگار مي‌كند. خانواده‌هاي سازگار و موفق و خانواده‌هاي ناسازگار و آشفته هر کدام مدل ارتباطي مربوط به خود را دارند. معمولاً در خانواده‌هاي سازگار و موفق، سطح ارزش‌هاي افراد بالا است و تمامي اعضاي خانواده به يکديگر احترام مي‌گذارند. اعضاي خانواده موفق نسبت به هم رابطه‌اي باز، روشن و صادقانه دارند. سطح توقع و انتظارات آنان از يکديگر معقول و منطقي است و با صراحت و بيان ساده و قابل فهم با هم صحبت مي‌کنند. قوانين و مقررات حاکم بر خانواده سازگار، مناسب، انساني و قابل انعطاف است و بر اساس نظر و توافق اعضاي آن تغيير مي‌يابد. پيوند و ارتباط اعضاي خانواده سازگار و موفق با جامعه و گروه‌هاي اجتماعي، پيوندي اصولي، باز و اميدبخش بوده و ارتباط آنها با مردم بر محور خوش‌بيني و تفکر مثبت استوار است. برعکس در خانواده‌هاي آشفته و ناسازگار، سطح ارزش‌هاي افراد بسيار پايين است و اعضاي آن پيوسته همديگر را تحقير مي‌کنند. رابطه افراد در خانواده‌هاي آشفته غيرمستقيم، مبهم، تحقيرآميز و غيردوستانه و قواعد حاکم بر آن خشک، غيرانساني و يکنواخت و ملال انگيز است. ارتباط اعضاي خانواده ناسازگار و آشفته با مردم نيز بر اساس ترس، سرزنش، کينه‌توزي و خصومت است. با توجه به الگوي ارتباطي خانواده‌ها، برخورد با کودکان در خانواده‌هاي مختلف، متفاوت است. برخي از والدين سرزنش‎گر، خرده‌گير، سلطه‌جو و قدرت‌طلب هستند و اعتنايي به نيازها، تمايلات و خواست‌هاي فرزندان خود ندارند. برعکس عده‌اي ديگر اسير اميال فرزندان خويش هستند و همواره بر طبق خواست‎هاي آنان عمل مي‌کنند. الگوهاي متفاوت حاکم بر رفتار والدين، به واکنش‌ها و عکس‎العمل‎هاي مختلف فرزندان که گاهي سازگارانه و گاهي ناسازگارانه است، مي‌انجامد. والديني که خودشان رفتار نادرستي دارند، نبايد توقع داشته باشند که کودکانشان رفتار مطلوب و شايسته‌اي را انجام دهند. آنچه بيشتر در خانواده مورد توجه کودک است، صداقت و قاطعيت والدين در گفتار و عمل است. والدين در درجه اول خودشان بايد اعمال و رفتار شايسته‌اي داشته باشند و به گفته‌هاي خود جامه‎عمل بپوشانند، تا بتوانند الگوي مناسبي براي فرزندان خود باشند. ولي اگر بين گفتار و عمل والدين، تضاد و مغايرتي وجود داشته باشد، ممکن است در رشد عاطفي و رواني فرزندان آنها تأثير منفي بگذارد. والديني که بي‌ثبات و بي‌تفاوت هستند و احساس مسئوليت نمي‌کنند، بيش از هر کس ديگر بهداشت رواني کودکان خود را در معرض خطر قرار مي‌دهند و رشد عاطفي و شخصيتي آنها را با مشکل جدي مواجه مي‌كنند. کودکان چنين والديني معمولاً ترسو، نگران، نااميد و پريشان بار مي‌آيند. معمولاً کودک سال‌هاي اوليه عمرش را در خانواده و به ويژه در کنار مادر سپري مي‌کند. اگر اين دوره زندگي در خانواده براي کودک ناراحت‌کننده باشد، بدون شک اثرات اين فشار بر کودک در سال‎هاي بعد آشکار خواهد شد. برخي از والدين کودک خود را طرد مي‌کنند. کودک اين طرد را از احساسات کلي خانواده درک مي‌کند. طرد کودکان دلايل زيادي دارد که از جمله نبود تمايل به داشتن فرزند و يا مشکلات و موانعي که تولد فرزند در زندگي آنها به وجود مي‌آورد، مي‌توان نام برد. بيشتر والديني که فرزندان خود را طرد مي‌کنند، از اين عمل خود آگاهي دارند و زماني که از کار خود پشيمان مي‎شوند، درصدد جبران برمي‌آيند و در اظهار محبت، فراهم کردن امکانات و نگهداري فرزندان خود، زياده‌روي مي‌کنند. به هر حال نتايجي که از طرد شدن کودکان حاصل مي‌شود، بسيار شديد و حاد است. کودکاني که از خانواده طرد شده‌اند، در بزرگسالي مضطرب، ترسو و دروغگو مي‌شوند و در روابط اجتماعي خود نيز دچار مشکلاتي خواهند شد. همانگونه که غفلت يا طرد کودکان باعث اضطراب و مشکلات عاطفي آنها مي‌شود، توجه بيش از حد و نازپرورده کردن کودک نيز سبب مي‎شود که او به‌شدت به والدين خود متکي باشد و اين امر استقلال و اعتماد به نفس کودک را از بين مي‌برد. رشد عاطفي کودکان بي‌سرپرست، يعني آنهايي که از اوان طفوليت پدر و مادرشان را از دست داده‌اند و از مهر و محبت والدين و کانون گرم خانوادگي محروم و در پرورشگاه‌ها بسر برده‌اند، به مراتب شديدتر است. زيرا آنها از کمبود محبت که از تمامي ناراحتي‌هاي عاطفي جدي‌تر و نمايانتر است، رنج مي‌برند. از آنجا که اين کودکان در محيط خارج از خانواده و خالي از مهر و محبت پرورش يافته‌اند، آرام و بي‌علاقه هستند و به رفتار صميمي، لبخند و نوازش ديگران توجهي ندارند. گاهي ناگهان خشم مي‌گيرند، فرياد مي‌زنند و به شدت پا به زمين مي‌کوبند، تا توجه اطرافيان را به خود جلب کنند و عموماً ظاهري ناشاد و غمگين و نگران دارند. نگاهي به زندگي کودکان منحرف و بزهکار نشان مي‌دهد که بيشتر اين کودکان در خانواده‌هاي متلاشي به سر برده‌اند. بيشتر پسران بزهکار با مادر خود زندگي کرده‌اند. به نظر برخي از محققان زورگويي و خشونت شديد پسران بزهکار، عکس‌العملي است که نسبت به محيط خانوادگي بدون پدر و تحت سلطه و نفوذ صفات زنانگي مادر، از خود نشان مي‌دهند. بزهکاري و انحراف در مورد دختراني هم که مادران خود را از دست داده‌اند، بيشتر مشاهده شده است. بنابراين مي‌توان گفت که به ظاهر نبودن والدين هم جنس کودک به منظور همانندسازي، مهمترين عامل انحراف و بزهکاري در کودکان است. در سال‌هاي اوليه زندگي کودک، جدايي از مادر لطمه بيشتري به او مي‌زند، زيرا در اين سنين وابستگي جسماني و عاطفي کودک با مادر بسيار زياد است. برعکس در دوره‌هاي بالاي کودکي، نبودن پدر لطمه بيشتري به کودک خواهد زد که متأسفانه در بيشتر موارد تأثير جدايي پدر از خانواده در پيشرفت تحصيلي فرزندان کاملاً مشهود است. طلاق براي کودک مشکلات بسيار زيادي را به وجود مي‌آورد که ازجمله مي‌توان به مشکل سازش با ناپدري يا نامادري و انتقال از خانه‌اي به خانه ديگر اشاره کرد. اگر چه عامل طلاق در بزهکاري و انحراف کودکان و نوجوانان بسيار مؤثر است، اما در خانواده‌هايي که بين والدين، اختلاف و مشاجره دائمي حکمفرما است، کودکان در وضع و شرايط بسيار بدي به سر مي‌برند. اثرات سوئي که از مشاجرات دائمي والدين، بر رشد عاطفي و شخصيت کودک وارد مي‌شود، به مراتب بيشتر از اثرات منفي ناشي از جدايي والدين، يا مرگ يکي از آنها است. بنابراين مي‌توان گفت که طلاق يا جدايي والدين خودبه‎خود عامل بدرفتاري شديد، انحراف و بزهکاري کودکان و نوجوانان نيست، بلکه انحراف و بزهکاري بيشتر در بين کودکان و نوجوانان مشاهده مي‌شود که محيط خانواده آنها را فشار، افسردگي، تنفر، کينه، بدخواهي، دلزدگي، بدبختي، يأس و نوميدي و اضطراب و نگراني فرا گرفته است. در چنين محيطي نه فقط کودک از محبت و حمايت والدين برخوردار نيست، بلکه دائماً در نگراني، تنش و آشفتگي به سر مي‎برد و به تدريج زمينه بي اعتمادي، بدبيني، زودرنجي، احساس حقارت و انحراف و بزهکاري براي کودک فراهم مي‌شود.



مــدرســه و رشد عاطفي

کودکان با تفاوت رشد عاطفي فراوان و با تجربيات و خاطرات تلخ و شيريني که از دوران طفوليت خود دارند، وارد دبستان مي‌شوند. کودک دبستاني از اينکه مبادا مورد توجه والدين، معلمان و همسالانش قرار نگيرد، مضطرب و نگران است. به همين دليل براي جلب توجه ديگران، به تقليد از رفتار اطرافيان و همانندسازي با آنان مي‌پردازد. ترس، حسادت، رقابت و پرخاشگري در بين کودکان دبستاني شايع است که در هر مورد بايد با آنان به روش مناسبي برخورد شود، در غير اين صورت کودک به استفاده از مکانيسم‌هاي دفاعي و رفتارهاي مزاحم متوسل و عملکرد او مختل مي‌شود. کودک در اين دوره استقلال‌طلب است، تمايل زيادي به اظهار وجود و مطرح شدن دارد، در برابر انتقاد و خرده‌گيري ديگران حساسيت نشان مي‌دهد، از تاريکي و تنهايي مي‌ترسد، از تمسخر و ريشخند رنج مي‌برد و در عين چابکي و فعال بودن، بي‌قرار و ناآرام است. کودک دبستاني از شادي و سازگاري نسبتاً خوبي برخوردار است، شادي خود را با حرکت بدن ظاهر مي‌كند و مي‌آموزد که چگونه واکنش‌هاي عاطفي و هيجاني خود را در خارج خانه کنترل کند. واکنش‌هاي عاطفي کودک دبستاني بيشتر حالت زباني و کلامي به خود مي‌گيرد و رمزي و غيرمستقيم مي‌شود. براي نمونه کودکي که رفتارش کاملاً عادي به نظر مي‌رسد، ممکن است در درون خود بسيار خشمگين و ناراحت باشد. کودک شش ساله بسيار احساساتي است و به دو صورت متفاوت عمل مي‌کند، يعني ممکن است زماني شخصي را دوست داشته باشد و در زمان ديگر از او بيزار باشد و هنگام بازي با دوستانش به جنگ و گريز مي‌پردازد. کودک در هفت سالگي نسبتاً آرام است و در موقعيت‌هاي ناخواسته به جاي دعوا، لب به شکايت مي‌گشايد و غرغرکنان خود را از صحنه کنار مي‌کشد. به نظر کودک هشت ساله، انجام دادن هيچ کاري مشکل نيست و او فکر مي‌کند که از عهده انجام تمامي امور برمي‌آيد. در اين سن کودک فعال است و از دست‌زدن به کارهاي تازه و نو لذت مي‌برد. والدين و اطرافيان بايد کودک هشت ساله را ياري دهند تا بتواند موفقيت خود را تجربه کند و ترس‌هايش فرو ريزد. در کودک نه ساله اگر چه ميل به استقلال خيلي شديد است، ولي بسيار شاکي بوده و دلهره زيادي دارد. با اين حال به برقراري ارتباط با اطرافيان علاقمند است و دوست دارد که سؤالات متعددي را بپرسد. کودک ده ساله اطاعت کردن را دوست دارد و از خود توقع دارد که فرد منظمي باشد.

به طور کلي کودکان در اين سن به تدريج از احساسات ديگران آگاه مي‌شوند. متأسفانه اين آگاهي باعث مي‌شود که بدون آنکه تشخيص دهند، با انگشت گذاشتن بر نقاط حساس ديگران، شديداً آنها را بيازارند. کودکان دبستاني به انتقاد و تمسخر حساس هستند و ممکن است در پذيرفتن شکست با مسايل و مشکلاتي روبرو شوند.

از اين رو به تشويق و توجه زيادي نياز دارند. کودک در دوره دبستان، نياز و علاقه دارد که معلم خود را خشنود کند، کمک به ديگران را دوست دارد. از مسئوليت لذت مي‌برد و مايل است که تکاليف درسي و امور مدرسه را خيلي خوب انجام دهد. وقتي کودک وارد مدرسه مي‌شود، برخي از والدين در مورد پيشرفت تحصيلي فرزندانشان فشار وارد مي‌آورند. اين فشار در خانواده‌هاي مرفه و نيمه‌مرفه که پيوسته دوست دارند موقعيت اجتماعي و اقتصادي بهتري داشته باشند، بيشتر است. اين کار والدين به اعتماد به نفس کودکان متوسط و کم‌استعداد صدمه مي‌زند. حتي برخي مواقع فشارهاي غيرمستقيم والدين، مانند بيان آرمان‎هاي خود و تمجيد از موقعيت ديگران، بار سنگيني را بر دوش کودک مي‌گذارد. همچنين بيشتر والدين درباره کودکان خود آرزوهاي غيرواقعي دارند و بدون درنظر گرفتن استعداد و توانايي فرزندان خود، انتظار دارند که آنها در رشته‌هاي بالايي تحصيل کنند و هميشه رتبه‌هاي ممتاز را به دست آورند. چنين کودکاني معمولاً در کار خود با شکست مواجه مي‌شوند و در زندگي نيز از مرض کم‌بيني، مشکلات عاطفي- رواني و اضطراب شديد رنج مي‌برند. والدين و معلمان بايد بدانند که توقعات بيجا و انتظارهاي واهي از کودکان اشتباه و غيرمنطقي است و به رشد عاطفي و رواني آنها لطمات بسيار شديدي وارد مي‌كند. به طور کلي کودک در مدرسه با دنياي جديدي روبرو مي‌شود. کودک در مدرسه نه فقط بايد خود را با کودکان ديگر وفق دهد، بلکه بايد در بازي‌ها، فعاليت‌ها و استفاده از لوازم و وسايل ديگران نيز سهيم باشد. از اين رو ناگزير است مقررات جديدي را که توسط اولياي مدرسه بر او تحميل شده است، رعايت کند.

هر چند دنياي جديد مدرسه در ابتدا براي کودک تازه و هيجان‌انگيز جلوه مي‌کند، ولي همين که تازگي آن از بين رفت، ممکن است کودک احساس خستگي، دلزدگي و ناراحتي كند. کودک بايد بتواند در کلاس درس به نحوي خود را با معلم همراه و مربوط سازد.

معمولاً مرحله سازش دانش‌آموزي که نتواند به آساني خود را با معلم هماهنگ كند، طولاني‌تر و دشوارتر خواهد بود. علاوه بر اين کودک بايد تمامي تلاش خود را به کار گيرد، تا بتواند در جمع کودکان ديگر پذيرفته شود و در گروه همسالان خود نقشي را ايفا کند.

پذيرش در گروه براي بيشتر کودکان بسيار دشوار است و براي عده‌اي از آنها نيز غيرممکن است. شکست در پذيرش در گروه، اعتماد به نفس کودکان را درهم مي‎شکند و ناکامي، نگراني و مشکلات رفتاري گوناگوني براي آنها به وجود مي‌آورد. برخي از کودکان گوشه‌گير و انزواطلب مي‌شوند و سعي مي‌کنند در صورت امکان با کسب نمرات خوب و خشنود كردن معلم خود، تا حدودي به آرامش برسند.

برخي ديگر از کودکان يأس و نفرت خود را با تهاجم، پرخاشگري، آزار ديگران و ناراحتي‌هاي ديگر ابراز مي‌کنند و بالاخره بعضي از کودکان سعي مي‌کنند به وسيله دادن هدايا و يا پول به همسالان و همکلاسان خويش دوستاني را براي خود پيدا کنند.

گاهي هم بعضي از مشکلات و دشواري‌هايي که براي دانش‌آموزان پيش مي‌آيد، ناشي از نقايص کار معلم است. روش‌هاي نامناسب تدريس، محيط خشک و استبدادي کلاس، بي‌علاقگي به شغل معلمي، برقراري جو عاطفي نامناسب در کلاس، ناتواني در کمک به کودکان منزوي و غيره، زندگي مدرسه‌اي را براي کودکان به صورت زنداني وحشتناک درمي‌آورد. فقر و تنگدستي هم گاهي کودکان و نوجوانان را از کسب تجاربي که بايد در اختيار همگان باشد، مانند ورزش، کتاب، بازي، راديو و تلويزيون، مطبوعات، هنر، مسافرت، کلاس‌هاي فوق برنامه، گردش‌هاي علمي و غيره، محروم مي‌كند.